X
تبلیغات
با یاد تو ای شادی شبهای دلم

این خونه دلتنگه ٰ باتو ، بدون من

آیینه میمیره ‌، از غصه ی رفتن

اینجا نمی مونی جای تو اینجا نیست

وقتی نباشم من ، دنیات که زیبا نیست

هرچی ازم مونده می خوام که بردارم

از پیش تو می رم ، میدونی ناچارم

فکر من و رفتن با تو نمی مونه

از خاطرت میره تصویر ویرونه

تردید چشمامم بپا نلرزونه

قلبتو وقتی که ، میرم ازین خونه

آغوشتو وقتی رو به کسی واشد

یا اینکه تو قلبت ،احساسی پیدا شد

اون لحظه می فهمی حرف دلم چی بود

گفتی برو اما  ، فکر کردی بازی بود

از   قلب من  دیگه ،  رفتی توام زیبا

از تو نمی گیره سراغمو دنیا

دنیای ما با هم خیلی تفاوت داشت

حرف من و تو داشت ،دنیا رو بر می داشت

ایندفعه میدونم ، میرم ازین خونه

اونوقت دیگه اصلا حرفی نمی مونه

هر حرفیم باشه ، بنویس پای من

هرکیو دوس داری، بیار بجای من

هرچی ازم مونده ، میخوام که بردارم

از پیش تو میرم ، میدونی؟ ناچارم

 

 (سالار مازندرانی)

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1392ساعت 0:30  توسط سالار مازندرانی | 
روشن تر از خاموشی،چراغی ندیدم،
و سخنی،به از بی سخنی،نشنیدم.
ساکن سرای سکوت شدم،
و سدرۀ صابری در پوشیدم.
مرغی گشتم؛
چشم او،از یگانگی
پر او،از همیشگی،
در هوای بی چگونگی،می پریدم.
کاسه ای بیاشامیدم که هرگز،تا ابد،
از تشنگی او سیراب نشدم.       (( بایزید بسطامی))
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1392ساعت 22:34  توسط سالار مازندرانی | 
تردید نگاهم را بر خود مگیر حکایت غریبیست .. دنیارا هم که از بر باشی حرفی دستگیرت نمی شود غربت این لحظه ها آنقدری هست که نه تو ... که چندین چون تویی را یارای تسلایش نیست ... (سالار مازندرانی)
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1391ساعت 23:6  توسط سالار مازندرانی | 
تو زیبایی خدا اینجاست ...اینجا

تمام لحظه ها زیباست اینجا

سراسر لحظه های هق هق من 

به پای تو ، چه بی پرواست اینجا

نمی گویم نرو ...تقدیر این بود

ولی تقدیر بی معناست اینجا

وجودم را ببر با خود که بی تو

تمام بودنم بی جاست اینجا....


                                             (سالار مازندرانی)

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 1:16  توسط سالار مازندرانی | 
یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد 

به وداعی دل غمدیده ی ما شاد نکرد

دل به امید صدایی که مگر بر تو رسد 

ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد

مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق

که بدین راه بشد یار و زما یاد نکرد.....

+ نوشته شده در  جمعه 21 بهمن1390ساعت 0:59  توسط سالار مازندرانی | 
نمی گویم نمی خواهم که باشی

تو می دانی حقیقت غیر از این است

نمی خواهم که باشم عادت تو 

که رسم زندگانی اینچنین است

تو یک باور برای عشق بودی

نمیخواهم که باشم عادت تو 

تورا از دور می خوانم به نرمی 

که می خواهم شوم من باور تو.....


  سالار مازندرانی

+ نوشته شده در  جمعه 23 دی1390ساعت 14:43  توسط سالار مازندرانی | 
سلام بر تمامی دوستانی که با نظرات خودشون به من امیدواری می دن ....

از تمامی شما دوستان به خاطر غیبت طولانی که داشتم  عذر خواهی می کنم...

امیدوارم بعد از این با نظراتتون باز هم خوشحالم کنید...

 

                                                                       سالار مازندرانی

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1390ساعت 0:11  توسط سالار مازندرانی | 
دیروز با اولین برگی که از درخت همسایه افتاد

پاییز زودرس را تجربه کردم

ولی امروز....

افسوس که در برگریز خزانم

حتی باد هم نوازشش را از من دریغ می کند...

 

                                                                                سالار مازندرانی

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1390ساعت 0:4  توسط سالار مازندرانی | 
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .

برای خاطر عطر نان گرم

و برفی که آب می‌شود
...
و برای نخستین گل‌ها

تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .

تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت 1:37  توسط سالار مازندرانی | 

يك روز بلند آفتابی

در آبی بی كران دريا

امواج ترا به من رساندند

امواج ترانه بار تنھا

چشمان تو رنگ آب بودند

آندم كه ترا در آب ديدم

در غربت آن جھان بی شكل

گوئی كه ترا به خواب ديدم

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 دی1389ساعت 22:8  توسط سالار مازندرانی |